چند کلامی با تو ... که دور از دسترسی ... اما آشنا ميدانی خود را ....
ميخواستم خود را بيازمايم ... بدانم که تا چه حد توان دارم ... توان دارم که راوی داستان عشقی ناموجود باشم؟ ... عشقی که هرگز در دل نداشتم ولی برای داشتنش سوختم ...
روزی که اين دردخانه را ساختم، تصميم نداشتم که چنين کنم و از عشق بسرايم ... اما مدتی که گذشت تصميم گرفتم از عشق بنويسم ... ادبيات رشته من نبود اما توانم را آزمودم تا آن را هم به مانند ديگر چيزها تجربه کنم ... و موفق هم شدم ...
عشقی خيالی ... ولی چه شيرين و لذت بخش ...عشقی ناممکن و دور از دسترس که هر گاه از آن ميگفتم وجودم را ميسوزاند و ديوانه ام ميساخت ... اما به راستی تو که هستی که مطالب خيالی مرا باور کردی و از آن جامه ای عاشقانه ساختی و بر تن کردی؟
اوايل که برايم نظر مينوشتی جدی نميگرفتم ... با خود گفتم مانند ديگر نويسندگان وبلاگ آمده ای تا تو هم عشقی خيالی را تجربه کنی ... اما به مرور زمان موضوع برايم جدی شد ... هشدار! ... اما نه، که گاهی چه شيرين و لذت بخش بود که عشقی واقعی داشتم و معشوقی که چنين برايم قلم فرسايی کند ...
نميدانم که هستی ... اما هر که ای اين را بدان که قلب من در اسارت هيچکس نيست گرچه خود در اسارتم ... معشوق خيالی ام هم هر که هست تو نيستی که او فرشته ايست که از عرش خواهدآمد ...
پس مرا رها کن و به کار خود باش که ديوانه خواهی بود اگر بر ديوار من يادگاری بنويسی ... که دور از دسترس ترين موجودات زمينم من ... که منم رضا ...
هنوز بياد دارم......اون کوير رو ميگم
مهلت نبود تا گلزارش کنم به اشک ديده
يادته؟
چهار ديواری داشتم از باورها و محکم و سخت،باور به اينکه نميشه دوست داشت و دل بست، وباور به اينکه عشق نيست و اگر هست قسمت ما نيست.
چی شد؟
اشک من خراب کرد سقف دلمو
آوار،آواره احساس
تن داغ و تف ديده و چشم گريان
پوست انداختم،دلباختم و می در ساغر انداختم
زمان ، زمان حضور بود و مکان خلوت دل
تو گفتی و من اشک ريختم و تو ديدی و اشک ريختی
از قفس گفتی و از پرواز
از خشم گفتی و از مهر
از جهالت گفتی و از عقل
از سنگ گفتی و از برگ گل
و از اولی گفتی و در حسرت دومی.....
امروز يکسال و اندی از پذيرايی کوير از ما ميگذرد و هنوز :
از اولی ميگوييم و در حسرت دومی
باميد روز گسستن زنجير ها
نگارشی از برای تو
آنروز که نالهء درد آشنای تو
دعای سحرم شد
آنروز که خطوط چهره ات
نگار گر تابلوی زندگيم شد
آنروز که چشمهای کم فروغت
راهنمای کشتی طوفان زده ام در شب ظلمانی شد
آنروز که سردی دستت
گرمی وجودم شد
آنروز که خيالت
رويای شبانه ام شد
و آنروز که احساس وجودت
وجود بی وجودم شد
رسالت نوشتن بر من وحی شد
می نويسم
و تنها از برای تو می نويسم
نيازم تفسير خلق نيست
نيازم تدبير دلق نيست
نيازم صيد در نخجير نيست
نيازم کِبر در تکبير نيست
می نويسم
اگرچه ملامت کشم
اگرچه علامت خورم
اگرچه به تفسير زنند
و گرچه به تکفير کِشند
می نويسم
و باز می نويسم
محبوبم دوستت دارم......
و باز تنهايی
چی مونده از اون؟...و باز داشت به روزهای گذشته فکر ميکرد،به خاطرات اين چند ساله،همينجور که نگاهش بالا رفتن دود سيگار رو تا سقف بدرقه ميکرد هی با خودش تکرار ميکرد ¤چی مونده از اون¤ ...
ـ شايد مهشيد اشتباه ميکرد،شايد نبايد طلاق ميگرفتم،آخه کی گفته بايد روشنفکری رو تو تنهايی جستجو کرد؟کی گفته که اينجوری کلاس داره؟ حالا کجاست اون خاک بر سر که ببينه چی ميکشم (پک غليظ به سيگار)، اون روزها همش ميگفت تو طلاق بگير منو بچه ها نميذاريم تنها بمونی،حالا کدوم گوريه؟ اصلآ شايد ناصر به اون بدی که اونا ميگفتن نبود،خب مردها همينن ديگه،يه روز خوب ،يه روز بد،يه روز سرگرم کننده،يه روز دلگير کننده،يه روز شاد،يهروز غمگين،يه روز پر انرژی و يه روز خسته...مگه من چه گلی به سرش زدم؟خب منم عين خودش بودم ديگه........يهو ياد سيلی که از ناصر خورده بود افتاد،اشک تو چشماش حلقه زد، ـ آخه مگه من يه حيوون بودم که باهام اون رفتار رو کرد؟ .......
ته سيگار رو بر انداز کرد و تو جاسيگاری با فشار هر چه تمام تر له کرد...ـ بره به جهنم،همه نازمو ميکشن،مگه قحطيه،گور پدر اون عقد نامه و اون دو کلمه عربی که برام خوندن....
سردش بود و کرخت...... ـ حالا ازش چی مونده؟ يه سقف برای خيره شدن و يه ديوار برای اينکه دستمو بهش بگيرم و بلند شم و يه تخت برای تو رويا رفتن...
(رينگ).... ـ الو.....سلام علی خوشگل خودم...جان!!...فدات بشم....آره تنهام......ميای؟....اگه بتونم چيه؟.....(با بغض) تو رو خدا بيا حالم گرفته است (بغضش ترکيد) .....علی من فقط تو رو دارم نگو شايد بيام......تورو خدا.....(اخمهاش رفت تو هم) اگه نميای ديگه نيا !!..............(تق!) گوشی رو کوباند زمين..... ـ به جهنم که نميای،تو هم مثل اونی، مگه قحطه،تا يه کم لوسشون ميکنی برا آدم قميش ميان.....
۱۵ دقيقه بعد
(رينگ).....الو.....سلام عزيز دلم.....خوبی؟....پارسال دوست امسال آشنا.....آره جون خودت.....برو بچه قرتی......سلامتی......آره تنهام،البته الان بچه ها اينجا بودن ولی همين الان رفتن(نيشخند)....نه بابا فقط داداشم گفته شايد يه سری بهت بزنم ولی اگه تو بيای زنگ بزنه درو باز نميکنم اونم فکر ميکنه رفتم خريد......آره مشکلی نيست......هر جا تو بگی،فقط بزنيم بيرون..........
ايندفعه ديگه گوشی رو به نرمی گذاشت ولبخند مليحی بر لب داشت،دلش خنک شده بود از اينکه محتاج يکی مثل علی نيست........ ـ بفرما علی خان.....يَک حالی ازت بگيرم .....وقتی پشت در موندی حاليت ميشه که اون ممه رو ديگه لولو هم برد و هم خورد!!!!!......منو باش حميد کجا لولو کجا!
دوباره جريان زندگی رو زير پوستش حس کرد...ديگه چشمشو از سقف بر داشته بود و احتياج به ديوار برای بلند شدن نداشت...جستی زد تا لباسهاشو بپوشه....رفت جلو آينه برای آرايش.....خودشو تو آينه نگاه کرد...نوک خنجر سختی های اون چند سال زندگی مشترک بد نقش و نگاری رو صورتش انداخته بود.....داشت رژ ميزد که يهو به خودش تو آينه خيره شد....برق چشمهای خودشو ميديد.....با خودش گفت ـ فعلآ که جور شد،خدا بزرگِ،حالا تا فردا.....و آرايش رو ادامه داد....
۱۰ دقيقه بعد
(دينگ دينگ) با عجله رفت پشت در....ـ کيه؟.....: باز کن.....يه کم حافظه اش خش خشی شد.....پيش خودش گفت : حميدِ؟صداش يه جوريه؟،آره بابا من که با کس ديگه قرار ندارم....در رو باز کرد....يهو خشکش زد!!!!......ـ تو؟؟؟؟؟......ـ ولی؟؟؟؟......: چيه انتظار نداشتی بيام؟........ـ نه ولی چرا؟چرا اومدی؟........: نترس اومدم فقط دم در ببينمت و برم.......ـ آخه چرا؟تو حق نداشتی.........: ميدونم ولی فقط اومدم ببينمت و بگم منو ببخش چون شايد اين آخرين عذر خواهی من باشه و آخرين باری که حتی اسمی از من ميشنوی، همين،حالام خداحافظ،مواظب خودت باش(با اشکهای سرازير)....و بعد مرد در سياهی شب گم شد.....ـ ناصر،نـــا صـــــر،نــــــــــا صــــــــــــــــــــــر........
بيست دقيقه بعد
(دينگ دينگ).......(صدای پشت در) : زری؟زری؟...........(دينگ دينگ)......منم حميد....زری؟زری؟.......زن به آرامی پلکهای ورم کرده اش را بهم زد و با چشمهای خيس خورده اش بدرقه کنندهء دود سيگار تا سقف بود و با خود تکرار ميکرد ـ لعنتی برای چی اومدی،چرا راحتم نذاشتی،آخه چی مونده ازت جز همون خاطرات تلخ؟بس نبود اينهمه سال؟.......و اين بار برای اولين بار بعد از جدايی يه زمزمه جديد با خودش کرد : ¤خدا لعنتت کنه مهشيد!¤.
پناه يک بی پناه
خوشحالم که تو هم يه بی پناهی!
ميدونی چرا؟
چون اگه نبودی الان من يه بی پناه بودم.
و خوشحالم که من هم يه بی پناه بودم!
ميدونی چرا؟
که اگه نبودم تو الان هنوز يه بی پناه بودی.
مرگ!!!
لطفآ اگه ناراحت ميشيد نخونين و ببخشيد اگه ناراحتتون کردم
همه گفتند از زندگی ، از جريان،از روح،از هوا،ولی حرف من امروز از چيز ديگه ايه،از مرگ ميخوام بگم و از نيستی.......ميدونم بعضی هاتون به زندگی پس از مرگ اعتقاد داريد(خودمم دارم) اما کسی چه ميدونه که اونور آب چی ميگذره؟ هان؟ شادی خانوم تو ميدونی چی ميشه؟برای ما که در اين لحظه تجربه کنندهء حيات هستيم مرگ يعنی نيستی،يعنی عدم و يعنی پايان همه چيز........از خودم شروع ميکنم :
رضا پراکنده مينويسه ولی مرگ يعنی پايان پراکندگی رضا!
شقايق از عشق مينويسه ولی مرگ يعنی پايان عشق !
جوجو از تنهايی مينويسه ولی کسی چه ميدونه شايد مرگ يعنی خاتمهء تنهايی!
مانا سرايندهء حماسهء دليرِ ولی مرگ يعنی پايان حماسه سرايی!
پانته آ از خاطراتش ميگه ولی مرگ يعنی حذف خاطرات!
شادی به باورهاش مينازه ولی مرگ يعنی پايان باورها وشروع يک باور جديد!
خسرو عاشق پروژه نمناکيه ولی مرگ يعنی خشکی محض!!
برين يه دنيا احساسه ولس مرگ يعنی پايان احساسات انسانی!
ياسی تو داره ولی مرگ يعنی بيرون آمدن مستورهء قلب!
نی نی گاهی سردرگمه ولی مرگ يعنی پايان سردرگمی!
رهای آبی نگران از تبعيضه ولی مرگ يعنی پايان تبعيض ها!
و بالاخره الهام در هراسه ولی مرگ يعنی پايان هراس!!
آرزوی عمر طولانی براتون دارم ولی دوستان چه کنيم مرگ حقه وگريزی از اين نابود کنندهء لعنتی نيست ......حالا چی؟ بازم پراکنده بمونيم؟بازم عاشق باشيم؟بازم تنها؟بازم حماسه سرا؟بازم مرورگر خاطرات؟بازم باور گرا؟بازم بدنبال نمناکی؟بازم احساساتی؟يا تودار؟يا سردرگم؟يا پرچم دار نهضت فيمينيسم؟يا هراسان؟.......چقدر به روز عدم انديشيديم؟.................ميدونيد؟يه چيز فقط از اين دنيا از ما باقی ميمونه و اونم ياد ماست و خاطره وجودمون تو ذهن اونايی که با ما در اين دنيا به هر نحوی تماس داشتند که شامل اثر گذاران و موثران و حتی خنثی ها ميشه.............ميخوام اينطور باشم :
چون عاقبت کار جهان نيستی است............انگار که نيستی چو هستی خوش باش (خيام)
واينکه ميخوام حداقل يه تاثير مثبت گذاشته باشم و هرکس که بعد از مرگم به يادم افتاد اگه نميگه نور به قبرش بباره اقلآ نگه گه به قبرش..........همين.......
راستی تو که ميخونی چه حسی نسبت به من داری؟بهت بد کردم؟کلامم آزارت داد؟.....منو ببخش
...........ميشه؟
تولد وحشت
قدم بر برگهای زرد و مرده گذارم و گام زنم در کوچه تنهايی ام ...هراس بلبلان بينم و در دلم وحشت افتد از تولد فصل سرد....يادم آيد از آن روز..از آن برق نگاه و سرخی گونه هايت....چه کردی؟ با من چه کردی؟ ... به ياد نداشتم که کسی اينگونه دست بر دريای آرام دلم برد و خروشانش کند....بشير ايام خوش بودی و مست و رقصان بر سوخته های دلم پای کوباندی و بی خبر!.....شوخ طبع بودی و زنده و از روح خود بر من دميدی.......
نالهء برگهای تف ديدهء پائيزی مرا به خود آورد و باز هراسانم کرد.....بشنو!.....اين صدای باد صبا نيست که مرا می خواند که زمزمهء مرثيهء تنهاييست.
تنها آمده ام و تنها ميروم، اما چرا تنها بمانم؟خدايا چرا مرا آشنا به نفَسَش کردی؟....اين چه حکمتست؟....خدايا اگر خير خواه منی پس فصل چرا؟ و اگر بد خواه منی پس وصل چرا؟......اگر خواهی بيازمايی مرا اين چه روشی است؟....مرا وصل دهی و بعد فصل؟....ببين چه خسته ام...ببين که دل شکسته ام....رحمی به اين بيچاره کن.......اگر گناهکارم اين نه رسم جزاست که گر جزا در اين دنيا اينست ديگر جهنم از بهر چيست؟....مرا به لحظه می سوزانی و باز جان دهی؟.....
شب آمده و من هنوز پَرسه زنانِ پيچ و خم افکارم....باد پاييزی نوازش گر پيشانی داغ من است و من هنوز در وحشت از تولد فصل سرد.
حقوق زن در اسلام
از دامن زن مرد به معراج ميرود
يکی اينو برام تفسير کنه لطفآ
واضربوهن :(بزنيدشان،،قرآن ، سوره نساء)
کی داوطلب ميشه؟
الرجال قوامون علی النساء : (مردها غالبند بر زنان،،قرآن)
يادمه مامانم هميشه ميگفت خورشت بايد زياد بپزه تا خوب جا بيافته و قوام بياد و بر همين اساس شيخ کشکول الدين پشم آبادی در تفسير خود آورده :منظور از آيه شريفه اينه که مردها بايد جا بياندازند در زنان ،حالا من نميدونم چيو بايد جا بياندازند الله اعلم
و مگذاريد که زنان و فرزندانتان در تصميم گيريهايتان خللی وارد نمايند : (قرآن)
يعنی عهد و عيال پشم!!!!!
در ميان زنان زنی را بر گزينيد که خوب بزايد و باسن بزرگ داشته باشد :(از احاديث نقل شده از رسول اکرم)
خوب پيغمبر خداست و حاليش بوده حالا من بگم نه؟!!!......البته مطمئنم در ادامه گفته : و اخلاق نيکو داشته باشه و با شعور باشه ،ولی حتمآ اين ملاعين در طول تاريخ بقيه اش رو خوردن شايدم بز عايشه بقيه اش رو خورده باشه
خوب اينا رو من که نگفتم خدا و پيغمبرش گفتن ، حالا برام سئواله که اين شيرين عبادی چطور جايزه صلح نوبل گرفته؟ من عکساشو ديدم ، ببخشيد ولی باسنش در اون حدی نيست که اين جايزه رو بهش بدن،البته شايدم عکساشو روتوش کردن و ماها غافليم،لطفآ اگه کسی سايز باسن ايشون رو داره به من هم اطلاع بده تا ملاک دستم بياد!!!!!
راستی کی بود که از جايگاه والای زن در اسلام دفاع ميکرد؟!! ميدونيد چرا ميگن :
بهشت زير پای مادران است
برای اينه که اگه اينم نگن خانمها دق ميکنن،اينم از اون جملاتيه که به هندونه و زير بغل ربط پيدا ميکنه.
خوشحالم که يه مرد هستم چون ديگه تو کوچه و خيابون چپ و راست زير گوشم زمزمه نميکنن : جاشو داريم،اهل حالی؟،خيلی مالی،جونننن،بيا شورت ها عوض و...از اين قبيل ابراز احساسات!!!!.
رفته همه بهانه هام
خسته از اين شبانه هام
کلافه از تنهايی ام
در حسرت رهايی ام
غم مرا سايه شده
زاری مرا چاره شده
دلزده از ماه و فلک
رمنده از حور و ملک
خيره به بخت تيره ام
تيرگی تنها جيره ام
بر حق نگويم شکوه ای
اگر که از دريای مهر
تنها بيابم چکه ای
زان چکه خود درمان کنم
فارغ از اين حرمان کنم
اگر بود اين رسم عيش
هم اين کنم هم آن کنم
اين است خدای من
چشم را که گشودم
گفتند خدا يکی است
گفتم لا اله الا الله
گفتند برترين است
گفتم الله اکبر
گفتند محمد رسول خداست
گفتم اشهد ان محمدآ رسول الله
گفتند اسلام دين اکمل است
گفتم و انا مسلمان
گفتند و گفتند و گفتند
ومن هم با لسان عرب تائيدشان کردم
اما امروز ديگر خدای من خدای ايشان نيست
و دين من دين ديگريست
خدای من خندهء مستانه دخترکان بازيگوش است
خدای من نعره شير ژيان است
خدای من شقايق است و نيلوفر آبی
و خدای من برق چشم توست
چرا که خدا نه عرب است و نه عجم
و نه گفتار منبری محله مان
و نه آن جبار قهار
و نه آن خالق دوزخ
که خدای من مهر است و مهربانی
و وجد است وطرب
خدای من نه به سرخی خون ثار الله است
و نه به سياهی چادر
که سپيدی مطلق است و بس.
گپی با خدا
-سلام خدا جونم
=به به سلام ،چه عجب از اين طرفا!!
-ای بابا خدا من که همش به يادتم
=خسته نباشی
-بابا همين امروز صبح که از در اومدم بيرون گفتم : الهی به اميد تو
=آخ آخ من نگرانتم!!
-چرا؟
=آخه ميترسم اينقدر که به فکر منی از کار و زندگی بيوفتی بنده خدا
-باز متلکيدی؟يه سئوالی داشتم
=دانم
-
از کجا ميدونی؟
=(نگاه عاقل اندر سفيه)، باز که مخت پنج زد ،خب من خدام خنگ خدا
-آهان از اون لحاظ!!
=بله
-خدا؟ اين عشق چيه؟
=يه چيزی تو مايه های هلو
-يعنی خوبه؟
=اينجور ميگن
-پس چرا ازش مينالن؟
=(در حال سر خاراندن)، چه ميدونم شما آدما چيتون درسته که اين باشه
-يعنی چی؟
=يعنی از درک هرچی که عاجز باشيد زود ميگيد لابد اخه
-خدا تو خودتم عاشق شدی؟
=اگه گير نميدی ،بله
-عاشق کی؟
=ديدی گير دادی
-بگو ديگه
=باشه ميگم،خودم
-عجب،اين که ميشه خودخواهی؟
=نه جيگر طلا،خودخواهی يعنی ظاهر بينی،کاری که شما آدما ميکنيد روزی ۱۰۰ دفعه ميريد پا آينه، من عاشق ذات خودمم
-
من که مخم قاط زد،ميگم چرا يکی مثل خودت درست نکردی تا عاشق اون بشی؟
=از کجا ميدونی نکردم؟
-
کردی؟
=بله ،شما ها رو خلق کردم
-






نخير بازم مخم نکشيد،يعنی چی اونوقت!!!!!؟؟
=اوف،توضيحش برا تو خنگ سخته،خلاصه ميگم، عشق شما ها تبلوری از عشق منه،يعنی اينکه چون من از روح خودم در شماها دميدم بنابر اين در وجودتونم و هر وقت يکی از شما ها عاشق ديگری بشه انگار من عاشق شدم و هر وقت يکی از شما ها معشوق ديگری باشه انگار من معشوق شدم،بنابراين من به عشق خودم رسيدم
-ای ناقلا،بفرما پس ما ديگه هيچ ديگه،پـــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــم
=نه پشمک خان،اين تجلی از عشق منه و عامل خودتونيد،اما کسی اين ميون حظ
ميبره که اين عشق رو درک کنه
-اتفاقآ پارسال که منم عاشق دختر همسايمون شده بودم همش ميگفت تو منو درک
نميکنی،گفتم چرا؟ ميگفت خوب برام خرج نميکنی
=
بابا عجب خوراک خنده ای هستی تو به جون خودم...خب همينه ديگه،آخه اين که عشق نيست ،نه تو عاشق بودی و نه اون معشوق
-خب اگه عشق نيست پس چيه؟
=اين هوسه پسر جان
-ولی الان يه نفر رو دوست دارم شديد
=خب؟
-ولی بازم تو شيش و بشم
=چطور؟
-ميدونی خدا(بابا تو که ميونی من چه خنگم)، وقتی بغلش ميکردم يه دفعه ازم پرسيد اين عشقه يا هوس؟من موندم چی بگم.......کدومش بود؟
=دوستش داشتی؟
-آره
=چقدر؟
-خيلی زياد
=حاضر بودی براش فدا بشی؟
-
بهش فکر نکردم
=خيلی خب بهت ميگم،اگه جوابت منفيه که هوس بوده،اگه جوابت با قاطعيت مثبته که عشقه و اگه بهش فکر نکردی و مرددی بدون که آميخته ای از عشق و هوس بوده
-عجب،اگه به دليلی نتونم براش فدا بشم و لی زيادی دوسش داشته باشم چی؟
=بازم همون آميخته ای از عشق و هوس،ببين عشق يعنی فدا شدن و دليل سرش نميشه
-تو حاضری خودتو فدای عشقت کنی؟
=يه دفعه اين کار رو کردم
-
کی؟
=با خلقت تو يه الف بچه
-ديگه واقعآ
، !!!!!
=دليلشو مرزبان قبلآ تو بلاگش با عنوان فدا شدن گفته برو اونجا بخون
+(آخ جون خدا از من تعريف کرده
)
-باشه وقت کردم ميرم ميخونم،خب من برم
=کجا؟يه چايی پوست بکن!!
-نه برم فردا با طرف قرار دارم برم زودتر بخوابم
=برو ولی يادت نره چی گفتم ها اگه در اين مسير درست قدم برداری يعنی از ته دل بخواهيش بقيه اش با منه مشکلی نيست
-آخه روم نميشه يه چيزی بگم
=بگو نترس،اگه به من نگی به کی ميخوای بگی
-باشه ميگم : آخه ميترسم تو اين راه به گناه بيوفتم
=آهان پس حرفمو خوب متوجه نشدی، گناه رو شما ها تعريف نميکنيد بلکه من تعريف ميکنم و الان بهت گفتم اگه تو اين راه درست قدم برداری و از ته دل بقيه اش با من يعنی گناه هو تو تو
-بابا دمت گرم، عجب خدای مشتی هستی تو
=خب ما اينيم،برو زودتر بخواب که اگه خواب بمونی منم از ديدار محبوبم جا ميمونم!!!!
-باشه ،شب بخير
=زت زياد
در عبور از گذر لحظه ها
در هياهوی شهر
در ميان آواز حيات
اين منم سرگردان
پای در کفش زمان
رهرو جاده ای بی انتها
خون چکد از هر دو پا
جاده ها پر شر وشور
کوچه ها تنگ عبور
هر کسی دنبال کار
دل من فکر فرار
رنجه از روز مره گی
در ستيز از برده گی
زين ميان عشقش نفس بر من دمد
گويی از هر دلخوشی باشم صمد
گرچه ناز بر اين تن خسته کند
ليک در دل بر روی غم بسته کند
من اسير دل خويش
دل من جرح است و ريش
ليک خوشم با نفسش
گرم و داغ در هوسش
باز نويسم مو به مو
که منم عاشق او
کـــــــــــــــــه مـــــــنـــــــــــــــم عــــــــــــــــاشــــــــــــــــق او
دوستان خوبم اگه خدا بخواد بزودی ميام
قربون همتون
حقيقت انتها!!!
.انتها يک حقيقته ولی مطلق نيست
و من در اين لحظه های واپسين تنها به يک چيز می انديشم : رهايی
حالا که دارم به مرز اين حقيقت ميرسم ، نميدونم چرا اينقدر دچار دلتنگی شدم؟
آره دلتنگم از جدايی از دوستانم
جدايی ...از : شقايق(بر باد رفته)
قاصدک
نيلوفر(نيلوفرستان)
خسرو(داستانگو)
مانلی
مژگان(نی نی جون)
عليرضا(سر گيجه)
پرپرونکا
چای تلخ
بانو صبا(نارسيس)
نسترن(زندگی هميشه سبز است)
اطلسی
پانته آ(غربتستان)
شلمان(فراموشخانه)
ياسی(مسافر کوچولوی زمين)
بهرخ(مامان و بابا و دخترشون)
بلا(از ما خاطره ای بنا کنيد)
شادی (از روی کلمات به سادگی گذر نکنيم)
ليلا(عاقلانه)
ليلی
برين
آقا طيب
نيما
زهرا(آرتميس)
کيميا
و .....
دوستتون دارم 
شايد سلامی ديگر
به اميد آنروز
در پناه حق باشيد دوستان خوب من
حضورتان جاری و دوامتان باقی..........................................خدا حافظ
تقديم به لاله و لادن
به سوی آرامش پرواز کردند
بهترين بازنده های قمار زندگی بودند
و من بدترين برندهء اين قمار
آره من زندم
ولی ...................................
روحشون شاد
